خرید بک لینک

روزگاری آسمان این دلم صاف و نورانی بود

مدتی انگار گرفتار ابر تیره یا که باران بود

میشود تا صبح از پشت غبار تیرگی خیره

غرق باران بود یا که افتاده درون قبر تیره

مدتی انگار خفته در خاک و تنم پژمرده

آسمان این دلم رنگ تاری بر خودش دیده

میشود برگشت تا یاد رفیقان تازه تر گردد

قبل ترکش یا گلوله بر سر و دستی بغل گردد

آه تنها مانده در رویای این دنیای تنگم

شب به صبح هی میشود تازه چرا هستم

کاش 1 من هم 1 تا سرم 1 رود

روی دست مردمان این پیکرم بی سر رود

من میخواهم شهادت را بدید من هستم

مرگ در بستر نمیخواهم خدا یا من هستم

من نمیخواهم گناه آلوده از دنیا برم

مرگ با عزت بدیدم تا که شرمنده نرم

برچسب: نویسنده: هلیا صالحی تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1402 ساعت: 21:21

صفحه بندی