میترسم از آن روز نبینم رخ او را
ای داد اگر بگذرد این فرصت کوتاه
روزها یکی از پی هم زود گذشتند
افسوس که من پشت در خانه نشستم
مرگ آمد و اطراف مرا درنوردید
من منتظر دیدن روی تو نشستم
این رسم زمانه است که همسر بگرفتم
اما تو چرا دست مرا قطع نمودی
حقی که خدا گردن آدم نهاده
باید که به رسم ادب هم جوری ادا شه
من معطرفم حق خودم را گرفتم
سهم خودم از این همه دنیا گرفتم
اما تو چرا پای مرا زود شکستی
با چوب بزرگی و عداوت شکستی
این رسم وفا نیست که مرا طرد نمایی
روی خودتان را زما دور نمایید
انگار که آن روز به آخر نرسیده
این روز بین من و تو پایان نرسیده
برچسب:
نویسنده: هلیا صالحی